|
روزی شلوغ رو پشت سر گذاشته بودم و بعد از اون به خرید رفته بودم و بلاخره با مترو به طرف خانه روانه شده بودم.معمولا در طول سفر به مترو زیاد به اطرافم توجه نمیکنم و تو خودم هستم و فکر میکنم تا به مقصد برسم و شلوغی داخل واگن ها رو حس نکنم. دو ایستگاه به صادقیه مونده بود که صدایی من رو به خودم آورد:
-پولم رو بده -مرد میانسالی که به دو جوان کنارش که در دست یکی فال است چشمک میزند و میگوید:چقدره پولش؟ دخترک 7 ساله کوچک فال فروشی بود که معلوم بود دقایقی در واگن رفته و آمده و من متوجه حرکتش نشده بودم و حالا دو جوان که 30 و 25 ساله بودند و کمی ته ریش دارند و تنها لباس تمیز وشیکی بر تن داشتند دخترک را اذیت میکردند. -دخترک:تو که نخریدی اینا خریدن.پولم رو بدید -2جوان میخندند و یکی میگوید:بیا نمی خوایم فال مال خودت و میخندد -دخترک:فال رو باز کردید به درد من نمیخوره خب پولش رو بدین خوب -مرد میانسال پوزخندی میزند:ببین دختر جون بیا در پاکت رو مثل من(زبانش را در می آورد بروی پاکت)بچسبون و بفروش -دخترک بغض کرده و با چشمان ملتمسانه :پولم رو بدین نمی خواید چرا باز کردید *مردم عده ای میخندند و عده ای فقط نظاره گر هستند *خونم بخوش آمده اما یک واگن آدم هیچی نمی گوید -پسرک جوان100 تومنی را در می آورد و مثل استخوانی جلوی سگ تکان میدهد و میگوید بیا پولت و دوباره با هم می خندند -دخترک :200 تومن میشه خوب -پسرک:همین رو بگیر از سرت زیادیه.زنگ میزنم تعزیرات بیاد جمت کنه ها و هر هر میخندند و چیزهایی میگویند. دیگر نمی توانم چشم های پر ناله دخترک که پر از التماس شده و به اصطلاح برخی مردان نامرد سرزمنیم که برخی شان ادعایشان گوش فلک را کر کرده و حال دختر بچه را وسیله خنده کرده بودند تحمل کنم. -به دخترک گفتم بیا پولت رو بگیر عزیزم و برو و رو به مرد کردم و گفتم بهتر بود شما هم درست تر برخورد کنید. ناگهان خنده شان بر لب خشک شد و واگن در سکوتی فرو رفت. مرد میانسال خود را در میان جمعیت گم کرد و یکی از آن2 جوان(که خیلی هم مذهبی به نظر می آمدند)مدعی گفت:چجوری برخورد میکردم. -شما به یک بچه میخندید و به مسخره گرفتیدش این درسته؟ -میخوام تربیتش کنم -این تربیت کردنه؟شما مسئول تربیت کردن این بچه اید؟بامسخره کردن تربیتش می کنید؟ *دخترک ساکت در خود پیچیده و بغض کرده همه واگن به گفت گوی ما گوش میدهند -پسرک دیگر:ما فالش رو نمی خوایم پس نمیگیره گذاشته رو پامون -اگر نمی خواستنید چرا باز کردید بهش پس می دادید و حالا که باز کردید به خاطر 200 تومن دارید اینجور برخورد میکنید -ما نمی دونستیم و در ضمن به شما بگن200 هزار تومن میخری و پول زور میدی؟ -برادر من ,من با مترو زیاد سفر کردم و با این افراد هم برخورد کردم و چون به تکدی گری اعتقاد ندارم از آنها خرید نمی کنم ولی وقتی چیزی را باز میکنم هیچگاه به خاطر دویست تومن دختر بچه ای را به به سخره نمی گیرم. -اتفاقا تربیت و جامعه رو باید از همین ها درست کرد تازه من هرکاری بخوام میکنم به شما چه ربطی داره. -اتفاقا شما چون دستتون به اون بالایی نمی رسه اینجا دارید حق حق میکنید اگر راست میگید برید از ریشه درست کنید در ضمن جامعه و مترو محیط عمومیه و این برخورد شما هم در محیط عمومیه. -شما داری صورت مسئله رو عوض میکنی اصلا مشکل این نیست. -اتفاقا شما داری صورت مسئله رو واسه تبرئه خودتون پاک میکنید.اصلا دوست دارید با بچه خودتون یکی اینجوری برخورد و مسخرش کنه؟ -(چشمهای پسرک گرد میشود)من بچه ام رو درست تربیت میکنم. -آفرین بر شما انشالا اینطور خواهد بود و به او یاد بدید کسی رو مسخره نکنه اونهم یک دختر معصوم خردسال رو. -برو آقا جون پی کارت -باشه الان همه می ریم پی کارمون ولی .... 
*ایستگاه صادقیه-همه هنوز به ما نگاه میکنند و نگاه های تحقیر آمیز به دو پسری که حال تنها میکوشند از آن واگن خارج شوند و در خود فرو رفته و دیگر از خنده شان خبری نیست و پول دخترک را ندادند.از مرد میانسال هم خبری نیست. -دنبال دخترک میروم تا پولش رو بدهم ولی او به سرعت از پله برقی پائین رفته و در گوشه یک ستون بغضش را می ترکاند و گریه تمام وجودش را می گیرد ولی خوشحالم که خالی شده است. -کنارش میروم ,روی بر میگرداند تا گریه اش را نبینم.بیا پول فالت و 4 تا فال هم بده تا سر راست بشه هزار تومن.گریه هم نکن چشمهای قشنگت خراب نشن. -نمی خوام کمک کنید(غرورش را شکسته حس می کرد) -نمی خوام کمکت کنم میخوام فال بخرم همین.سرش پائین است دستش را در کیسه کرده و 5 فال برایم جدا می کند.یکی را پس می دهم و میگویم 200 تومن پول اون فال آقاهست. -سرش را تکان میدهد و پول رو در جیب میکند و با روسری مشکی چشمان کوچکش را پاک میکند *کل واگن گویی دنبال من راه افتاده باشند یکی یکی به سراغ دخترک می آیند و میخواهند فال خریداری کنند و می پرسند آخر هم پولش رو ندادند؟خیلی آدمهای بی شرف....و.....بودند و من می خواستم بپرسم چرا در واگن لب هایتان از پیر وجوان دوخته بود؟! -دخترک گیج شده است.شاید آن روز در ادامه برایش خوب پیش رفته باشد... اما فردا روز دیگری است برای آن دخترک و دیگر دخترکانی که برخی نامردان اینگونه آزارشان می دهند و در انتها بهانه تربیت می آورند و آینده تاریک و مبهمی که در انتظارشان است. من و تو در یک بخش باید مدافع آنها باشیم اما آنان که غرق در مال دنیا شدند و یا مدعی سیاست هستند باید راه چاره که سخت هم نیست باز کنند. پانوشت:فال را باز کردم و بخشی از شاهد فالش این بود: لطف خدا شامل حال توست پس از روی آگاهی و ادراک و اندیشه به هر کس که میتوانی یاری رسان و توقع نداشته باش با هرکس که یا علی گفتی او هم از ته دل با تو یاعلی گوید و این نا اهلان جز با خود به کسی بد نکنند.
|