به هم عشق بورزید
اما از عشق بند نسازید
عشق باید موهبتی باشد آزاد و رها كه داده می‌شود و گرفته می‌شود اما در این میان، نباید توقع و تقاضایی باشد. در غیرِ این‌صورت، با هم خواهید بود اما با فاصله‌ای كیهانی از یكدیگر زندگی خواهید كرد. بدین‌سان، دیگر بینِ شما پُلِ تفاهمی ایجاد نخواهد شد زیرا شما حتی فضای ایجادِ پُل را نیز از هم ستانده‌اید.
بهتر آن است كه عشق، دریایی باشد موّاج و دو ساحلِ وجودِ شما را به هم بپیوندد.
عشق را به پدیده‌ای ایستا تبدیل نكنید.
عشق را با عادت، دچارِ ملالت نكنید.
اگر عشق و آزادی را با هم داشته باشید،
درسِ مقصود را از كارگاهِ هستی فراگرفته‌اید.
مقصود از حضورِ شما در این هستی باشكوه،
آزادانه عشق‌ورزیدن است.
عشق، هرگز تردید نمی‌كند و حسادت نمی‌ورزد.
عشق، هرگز آزادی معشوق را نمی‌ستاند.
عشق، هرگز خود را تحمیل نمی‌كند.
عشق، آزادی می‌بخشد.
زندگی بسیاری از ما در اندوه و هراس می‌گذرد. بنابراین، می‌آییم و بی‌آن‌كه عشق بورزیم و زندگی كنیم، می‌میریم.
بسیاری از آدم‌ها حتی متوجه نمی‌شوند كه به دنیا آمده‌اند.
آنان چنان می‌آیند و می‌روند كه گویی هرگز نیامده‌اند
زیرا با عشق بیگانه‌اند.
بیگانه‌ی با عشق، آشنای خویشتن نیست.
عشق است كه آدمی را حقیقتاً به دنیا می‌آورد.
بدون عشق، زندگی در خوابی سپری می‌شود كه به مرگ می‌ماند.
عشق، طلیعه‌ی بیداری‌ست.
بیدار شویم و ببینیم كه هستیم، و چه وزنی دارد بودن!
بیدار شویم و همه‌ی زندگی را به شعر و شور و شعور تبدیل كنیم.
زندگی را زیستنی‌تر و دوست‌داشتنی‌تر كنیم.
زندگی را به رقص آوریم.
زندگی، فرصتی یكّه و مغتنم است.
این فرصت را فقط و فقط صرف حقیقت كنیم،
نه دروغ.
گاهی فراموش می‌كنیم كه برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این‌همه راه آمده‌ایم.
ما به ضیافتِ هستی دعوت نشده‌ایم تا جمع كنیم و با خود ببریم.
آمده‌ایم تا ببخشیم و خود را پیدا كنیم.
آمده‌ایم تا عشق را، ایمان را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران قسمت كنیم.
آمده‌ایم تا خلأیی را پركنیم
كه فقط و فقط با وجود ما پرمی‌شود و بس.
آمده‌ایم،
تا با هستی آگاهِ خویش،
هستی هست‌ها را به ثبوت برسانیم.
اگر عشق نباشد، ما نیز نیستیم و اگر ما نباشیم، چگونه می‌توان گفت كه اساساً چیزی وجود دارد؟
آمده‌ایم تا با آمدن‌مان، بر خوبی‌ها و زیبایی‌های عالم چیزی اضافه كنیم.
بی‌حضورِ ما، نمایش باشكوه زندگی، چیزی كم داشت
و آن، تمامی نمایش بود.
آمده‌ایم تا بازیگر خوب صحنه‌ی زندگی باشیم.
عشق، مجالِ این بازی خوب را فراهم می‌آورد.
همه‌ی ما گاهی احساس می‌كنیم كه به دام دغدغه‌های زندگی روزمره افتاده‌ایم‌. در چنین لحظه‌ای است كه راهی به بیرون از این دام جست‌وجو می‌كنیم.
آیا راهی به بیرون از اضطراب‌ها، فشار‌ها و ترس‌های پیش‌پاافتاده‌ی زندگی روزمره وجود دارد كه مرغِ دل‌ را به آن‌سو هدایت كنیم؟
بی‌تردید چنین راهی در وجودِ تك‌تك ما تعبیه شده است.
اشتیاق پر و بال زدن در هوای آزاد،
اشتیاقی‌ست كه هستی بسیط و یگانه در دل ما گذاشته است تا هیچ‌وقت راه خانه را گم نكنیم
و در قفس نیفتیم.
این راه‌، راه عشق است.
فراموش نكنیم مرغ از آن‌روز زینت‌بخش سفره‌های ما شد كه پرواز را فراموش كرد.
مرغِ دل، در قفس روزمرگی‌ها می‌میرد.
دل، پرنده است،
آزادی می‌خواهد.
دل را رها كنیم
تا عشق بورزد.


مسیحا برزگر

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
املي نوتومب يكي از آن نويسندگان عجيب و غريب است كه به خاطر شغل والدينش از كودكي زندگي در نقاط مختلف را تجربه كرد و اين توانايي را داشت كه همه آن احساسات كودكانه را در كتاب‌هايش منتشر كند. او كه اكنون 41ساله است، از 17 سالگي شروع به نوشتن كرده و هر سال حداقل يك اثر منتشر كرده است. شريك شدن در تجربه‌هاي او از زبان خودش قطعا جالب‌تر است. بعضي از رمان‌هاي او مثل «ترس و لرز»، «خرابكاري عاشقانه» و «مركور» به فارسي ترجمه شده‌اند.

با خواندن رمان «ترس و لرز» شما از لحن موذيانه و بازيگوشانه آن بسيار شگفت‌زده شديم، با اين حال حتي در همان حال هم توانايي ارتباط برقرار كردن شما بسيار قوي بود.

اين يك داستان جدي است كه از يك دليل فردي در يك كمپاني ژاپني ريشه گرفته. چيزي كه به طور روزافزون مشترك است پديده جهاني شدن است و اگر بخواهيم خيلي آرامش بخش فكر كنيم مي‌توانيم تصور كنيم كه اين مساله فقط مي‌تواند در ژاپن اتفاق بيفتد. اين قصه در عين حال با آرامش و احساس سبكي مطلقي بيان شده، زيرا من اين‌طور ساخته شده‌ام كه هر چه حرف جدي‌تري بزنم راحت‌تر صحبت مي‌كنم.

اين داستان درباره خودتان و هم حاكي از تسليم و هم اراده‌اي قوي است. آيا اين دو حس متناقض نيستند؟

اين داستان واقعا براي من اتفاق افتاد و من براي اين به ژاپن رفتم كه ترجيح مي‌دادم ژاپني باشم تا اين كه انقلابي باشم. بنابراين عامل خواست براي تبديل شدن به يك ژاپني واقعي با فرض بر تسليم شدن همان قدر وجود داشت كه عزم و اراده. چون من تا آنجا كه ممكن است به يك چيز گير مي‌دهم و تنها زماني شركت ژاپني را ترك كردم كه مطمئن شدم در سايه آخرين پستي كه به من محول شد (مسوول توالت‌ها) ديگر هيچ جاي هيچ اميدي به آينده وجود ندارد.

اين رمان زندگينامه‌اي خودنوشت است يا بيشتر رساله‌اي تحقيقي درباره يك شركت ژاپني است؟

اين كتاب نخستين رمان من و از آنجا كه يك تجربه تازه است، شايد به اين دليل حس گزارش را به وجود مي‌آورد كه پيش از اين هيچ چيز ديگري ننوشته بودم. با اين حال به هيچ وجه يك رساله تحقيقاتي نيست، زيرا در آن صورت بايد اين مفهوم را مي‌رساند كه من مي‌خواهم با ژاپن تصفيه حساب كنم. در حالي كه من هيچ علاقه‌اي به انتقام گرفتن ندارم و هيچ خشمي هم نسبت به ژاپن ندارم. ژاپني‌ها با من مثل هر ژاپني ديگري رفتار كردند، بنابراين چرا بايد من بيش از هر ژاپني ديگري آنها را مقصر بدانم؟‌ حتي يك جور افتخار هم در اين وجود دارد كه با من مثل يك ژاپني ديگر برخورد شد.

شما يك نويسنده بسيار متعهد، مستقل و بسيار منتقد نسبت به موسسه‌هاي ادبي هستيد، چطور خودتان را راضي كرديد كه جايزه بزرگ رمان را از آكادمي فرانسه دريافت كنيد؟

من اصولا سعي نمي‌كنم خودم را نسبت به انجام كاري راضي كنم. تا آنجا كه بتوانم بدون دروغ گفتن رفتار مي‌كنم. براي همين هم علي‌رغم همه چيزهاي منفي كه مي‌توانستم بگويم شامل آكادمي فرانسه هم مي‌شد، اين جايزه را دريافت كردم. من نمي‌خواستم آن را رد كنم، چون به يك كار پرسر و صدا تبديل مي‌شد. با سر و صداي كمتر بيشتر خوشحال بودم و فهميدم كه اولين زني بودم كه اين جايزه را از آكادمي فرانسه دريافت كردم.

و چطور اين همه اثر منتشر مي‌كنيد؟

درباره پروژه‌هايم، مقدار زيادي رمان دستنويس دارم، اما دليلي نيست كه الزاما همه شان را منتشر كنم. نوشتن و منتشر كردن دو شيوه كاملا جدا از هم هستند و يكي از آنها نمي‌تواند الزاما ديگري را به دنبال بياورد.

وقتي كارتان را در ژاپن ترك كرديد، به وطن‌تان برگشتيد و به عنوان يك نويسنده شروع به كار كرديد، آيا اين تجربه قلم شما را تقويت كرد؟

نه، شما مي‌دانيد كه من قبل از آن هم نوشته بودم اما هرگز به آن به عنوان يك كار به آن فكر نكرده بودم. هرگز سوالات زيادي درباره شغلم طرح نكرده بودم همان‌طور كه درباره دوزبانه بودنم هم خيلي فكر نكرده بودم. من ‌از زمان تولد به فرانسه و ژاپني صحبت كرده بودم و بعد سه‌زبانه شدم چون انگليسي ياد گرفتم. بعد ديدم فايده ندارد جلوتر بروم و زبان‌هاي بيشتري ياد بگيرم، چون مردم زيادي وجود ندارند كه به آن زبان‌ها صحبت كنند و من هم فقط مي‌توانستم به عنوان يك مترجم در يك شركت ژاپني كار كنم. اما من خيلي زياد خوب نيستم! همانطور كه ژاپني‌ها همه چيز را به هم زده بودند، خودم هم كارهايي كرده بودم كه زندگي‌ام را خراب كرده بود. اين جور مواقع من به خودم مي‌گويم «عزيزم يك بار ديگر سعي بكن تا كمانت را بكشي...» و وقتي ما مي‌دانيم كه فقط يك درصد از نويسندگان هستند كه با پولي كه از راه قلمشان به دست مي‌آورند زندگي مي‌كنند و اين از چيزهايي است كه در ژاپن هم اتفاق مي‌افتد، من آن را انجام مي‌دهم زيرا ضربه‌هاي غول‌آساي آنها كه با سر به سوي هدف مي‌روند به من نيرو مي‌دهد و من نيرو گرفتم تا آثارم را منتشر كنم.

اگر كسي از شما بپرسد كجايي هستيد چه مي‌گوييد؟

از سياره زمين. به عنوان جواب قبول هست؟

بله. اين جواب هم مناسب شما و هم من است. آيا فكر مي‌كنيد مردم مي‌فهمند آنچه در كشورهاي ديگر اتفاق مي‌افتد چه معنايي دارد؟

نه كاملا. نگاه مردم يك مزيت فوق‌العاده و در عين حال يك نقطه ضعف بزرگ است، اما آنها به جوانب امر از اين زاويه كه چيزي ممكن است بي‌ثبات باشد نگاه نمي‌كنند. آنها حق دارند از آن زاويه‌اي نگاه كنند كه برايشان پاداش داشته باشد،‌ چون در حقيقت همين‌طور است. اما آنها نمي‌توانند جنبه شكست‌ها و تنش‌هايي را كه زندگي مي‌تواند داشته باشد ببينند. فكر مي‌كنم بايد زندگي كنيم تا اين چيزها را بفهميم.

درباره تجربه‌هايتان مي‌نويسيد يا برداشت آزادي از آنها را مطرح مي‌كنيد؟

بايد بگويم هر دوتاي اينها. بعضي از تجربه‌ها هستند كه خيلي راحت به زبان مي‌آيند و بعضي‌ها اين‌طور نيستند. بعضي از آنها احتياج به زمان دارند تا به بيرون تراوش كنند. چيزهايي هم هستند كه ما هيچ وقت نمي‌خواهيم با ديگران به اشتراك بگذاريم. اين بايد هماني باشد كه براي مردمي كه هرگز تجربه‌اي از جلاي وطن نكرده‌اند، رخ مي‌دهد. اينها خاطرات هستند. اما بايد بگويم چيزهايي را كه درون خودم نگه مي‌دارم و به طور ويژه با اين از ريشه جدا شدن‌هاي پي‌درپي ارتباط دارد، فكر مي‌كنم مي‌تواند حتي آشفته‌تر از واقعيت باشد.

چگونه؟

آمدن‌ها و رفتن‌ها، مثل پريدن يك پشه است. من سعي مي‌كنم سفرهايم را براي خودم تعريف كنم و مي‌گويم «فلان سال، مثل فلان كشور بود» و هرگز نمي‌گويم «بله، وقتي من آن‌جا بودم يك سفر تا ارتفاعات نپال رفتم و پروازي هم به هند كردم» من ترجيح مي‌دهم بگويم 3 سال را در بنگلادش سپري كردم. اين دقيقا آن چيزي است كه در سر من شكل مي‌گيرد و اگر بايد بيشتر در اين باره توضيح بدهم مي‌گويم جزييات برايم اهميت دارند و حتي معتقدم كه بايد به آنها بيشتر از كليات توجه كرد.

رابطه شما با خاستگاه‌تان طي سال‌ها چطور است؟ و حالا چطور به آن نگاه مي‌كنيد؟

تا 17 سالگي مي‌ دانستم در بلژيك هستم و مي‌دانستم كه نمي‌دانم اين به چه معني است. در آن زمان من فيليپين را به عنوان كشورم كشف كردم و از همان زمان شروع به متنفر شدن از اروپا كردم و كاملا آن را پس زدم و هيچ ارتباطي با اين سرزمين جديد و قاره جديد احساس نمي‌كردم. اين موقعيت حداقل 2 سال طول كشيد و بعد به تدريج من آشيانه خودم را ساختم. اين مرا از بازگشت به ژاپن بعد از گفتن اين كه ژاپن كشور من است و بلژيك كشور من نيست باز نداشت. من به ژاپن برگشتم، من اين تجربه را كه در «ترس و لرز» گفتم داشتم؛ يك فاجعه كامل و دريافتم كه همه اينها وجود دارند و من هم ژاپني نبودم. بنابراين بايد بگويم سرانجام به اين مساله خاتمه دادم و پذيرفتم بلژيكي هستم، كه البته به خوبي مناسب با شكستي كه خورده بودم، بود. امروز موافقم كه بدون هيچ تلخي بگويم من بلژيكي هستم، كه هرچند به معني زيادي ندارد، اما يك هويت حسابي شكست خورده را نشان مي‌دهد.

آيا پدربزرگ و مادربزرگ‌تان، خانواده‌تان، وقتي شما از خانه دور بوديد با شما در تماس بودند؟

با پدربزرگ و مادربزرگم مكاتبه داشتم. اين همه رابطه من بود.

آيا احساس مي‌كرديد به جايي تعلق نداريد؟ و حالا چطور؟

بله، من اين تصور را داشتم و هميشه دارم. اما اين تصور بدي نيست،‌ چون حس شهروند دنيا بودن بهترين نوع احساس است.

شما در يك مصاحبه گفته‌ايد كه خواهرتان هنوز مبتلا به بي‌اشتهايي است. آيا مي‌شود بپرسم چرا شما فكر مي‌كنيد از اين حالت خارج شده‌ايد اما خواهرتان نشده؟

فكر مي‌كنم اگر من از اين مشكل خلاص شدم فقط به اين دليل بود كه بي‌اشتهايي من خيلي شديدتر بود، اما اگر من به اين بي‌اشتهايي ادامه مي‌دادم، حتما مي‌مردم و حالا زنده‌ام پس ديگر بي‌اشتها نيستم.

منبع: تاپ وست /ترجمه: آرزو پناهي

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
آرزو پناهي>دورنمات، خالق دنياي بدون قهرمان دور از بازي موش و گربه دورنمات در سال 1921حوالي شهر برن سوئيس متولد شد. او پسر يك كشيش پروتستان بود و پدربزرگش سياستمداري محافظه‌كار و شاعري بود كه بي‌پروا اشعار سياسي مي‌گفت. با كوچ خانواده به برن او از سال 1941 شروع به تحصيل در رشته فلسفه و زبان و ادبيات آلماني در دانشگاه زوريخ كرد. اما برخلاف نظر خانواده‌اش كه مي‌خواستند او الهيات بخواند يا حقوقدان شود، تصميم گرفت تا نويسنده و نمايشنامه‌نويس شود. به همين دليل در نامه‌اي رسمي به پدرش توضيح داد كه براي آينده برنامه‌ريزي كرده و از تحصيلات دانشگاهي دست كشيد. دورنمات در سال 46 1945 نخستين نمايشنامه‌اش را با عنوان «نوشته شده» نوشت و همان سال با بازيگري به نام لوتي گايسلر ازدواج كرد. پس از مرگ همسرش در سال 1983 دورنمارت با بازيگري به نام شارلوت كر ازدواج كرد. مثل برشت، دورنمات هم علاقه‌مند به كشف امكانات و توانايي‌هاي نمايش در تئاتر حماسي بود و نمايش‌هايش بيش از هر چيز بر اين تكيه داشت كه مخاطب را درگير بحث‌هاي نظري كند تا اين كه عمل بازيگري را به عنوان يك سرگرمي ناب در اختيار آنها قرار دهد. وقتي 26 ساله بود، اجراي نخستين نمايشنامه‌اش «نوشته شده» به يك مناقشه بزرگ بدل شد. داستان اين نمايش درباره جنگ بين يك گروه كلبي و يك گروه مذهبي متعصب است. اما اجراي اين نمايش در نخستين شب اجرا در بهار 1947 به درگيري و اعتراض بين مخاطبان بدل شد. نمايشنامه «نابينا» دومين اثري كه او نوشت در 1948 برصحنه آمد. در اين اثر او شهر ويران شده‌اي را نشان مي‌دهد كه بر اثر جنگ‌هاي 30 ساله به ورطه فروپاشي افتاده است. يك سال بعد او نخستين موفقيت بزرگش را با نمايش «رومولوس بزرگ» تجربه كرد كه داستان آن در سال 476 پس از ميلاد مي‌گذرد و آخرين روزهاي امپراتوري روم را تصوير مي‌كند. اين نمايش همين چند هفته پيش در تئاتر شهر در حال اجرا بود. دورنمات در اين اثر هم مثل اثر قبل از زمان و مكان تاريخي آن‌طور كه مي‌خواهد استفاده مي‌كند. «ازدواج آقاي مي‌سي‌سي‌پي» كه در سال 1952 نوشته شد از عميق‌ترين آثار دورنمات در ژانر تراژدي كميك است. او در اين نمايش با هجوي تند به سراغ طبقه كاسب پولدار مي‌رود و نشان مي‌دهد كه چگونه همه ارزش‌هاي جامعه دگرگون شده و پول مي‌تواند موجب شود تا آدم‌ها دست به كشتن همديگر بزنند و وجدانشان را زير پا بگذارند. نمايش «ديدار با بانوي سالخورده» ديگر اثر بسيار موفق او كه 2 سال پيش به كارگرداني استاد سمندريان در تئاتر شهر بر روي صحنه رفت، در سال 1956 نوشته شده است. اين اثر تلفيقي گروتسك از كمدي و تراژدي است كه موجب خلق يك اثر كاملا وابسته به فن نمايش و بيش از ديگر كارهاي او در آمريكا با تحسين روبه‌رو شده و با نام «ديدار» بارها در تئاتر برادوي روي صحنه رفته است. همه مردم يك شهر كوچك در انتظار بازگشت بانويي ثروتمند به شهر زادگاهش هستند. آنها انتظار دارند تا با آمدن او خوشبختي و ثروت نصيب اين شهر شود. اما با آمدن بانو، او حس كينه‌توزي و انتقامجويي را با خود به ارمغان مي‌آورد و در ازاي پولي كه به مردم مي‌دهد از آنها مي‌خواهد تا مردي كه روزي او را ترك كرده را برايش بكشند. «فيزيكدان» در سال 1962هم نمايشي طنز است كه بر علوم و مسووليت آن براي تغييرات دراماتيك و حتي خطرناك دنيا تاكيد دارد. اين اثر هم به انگليسي ترجمه شده و از آن استقبال بسيار شده است. نمايشنامه‌هاي راديويي او نيز شامل «هركول در اصطبل اوژن» در سال 1954، «رويداد در گرگ و ميش» در سال 1952 و «رسالت وگا» در سال 1954 نوشته شده‌اند.
 دو مجموعه از آخرين آثار او با عنوان «هزار تو» و «فرشته به بابل مي‌رود» هم مجموعه‌اي ناتمام از انديشه‌هاي فلسفي و داستان‌هاي اوست. دورنمات و برشت: دو خط موازي دورنمات با وجود اين كه هيچگاه دست به موضعگيري سياسي نزد، اما در سال 1990 و يك سال پس از فروريختن ديوار برلين و به دنبال آن ديوار كمونيسم در كشورهاي بلوك شرق، 2 سخنراني خيلي مهم ايراد كرد كه يكي از آنها به افتخار «واسلاو هاول» رئيس‌جمهور وقت چكسلواكي پس از فرو ريختن ديوار برلين و حكومت‌هاي كمونيستي بود و ديگري به افتخار ميخائيل گورباچف آخرين رئيس‌جمهور حكومت سوسياليستي شوروي كه موجب گلاسنوست در اين كشور شد. با وجود رابطه‌اي كه بين او و برشت از نظر ديدگاه نسبت به جهان و تغيير آن وجود دارد، دورنمات از سياست دوري گزيد و سعي كرد تا در آثارش فلسفه‌اي عمل گرايانه براي زندگي ارائه كند. او در سال 1969 به آمريكا سفر كرد و در سال 1990 در آخرين ماه‌هاي زندگي‌اش از زندان آشويتس در لهستان كه بازمانده از جنگ جهاني دوم است، بازديد كرد. دورنمات به نقاشي هم علاقه داشت و به شيوه ميكل آنژ اتاقك زيرشيرواني‌اش را كه در برن در دوره دانشجويي در آنجا زندگي مي‌كرد مثل كليساي سيستين پر از نقاشي كرده بود. در نقاشي‌هاي او همه حسي كه از فلسفه در وجودش برانگيخته مي‌شود را مي‌توان يافت؛ از مريم مقدس گرفته تا نيچه و لنين در اين تصاوير ديواري ديده مي‌شوند. اين نقاشي‌ها با عكس‌هايي كه از آنها باقي ماند، سال‌ها بعد و پس از درگذشت دورنمات در قالب يك كتاب منتشر شدند. اما او در بقيه عمرش هم از نقاشي فاصله نگرفت و نمايشگاهي از نقاشي‌هاي او در سال 1976 و 1985 در نوشاتل و در سال 1978 در زوريخ به نمايش درآمد. از آنجا كه دورنمات به جستجو در لايه‌هاي پنهان شخصيت آدم‌ها مي‌پردازد و بعد با سرخوردگي نشان مي‌دهد كه آن زيرها هيچ خبري نيست، خيلي‌ها آثار او را با كافكا و نيچه مقايسه مي‌كنند. دورنمات در آثارش نشان مي‌دهد كه زندگي برمبناي عقل و منطق پيش نمي‌رود، بلكه بيشتر بخت و تصادف است كه ماجراها را شكل مي‌دهد. اما انسان‌ها در عين حال مجبورند تا تلاش خودشان را بكنند و در اين ميان برخلاف فلسفه آمريكايي و فيلم‌هاي هاليوودي، حاصل اين تلاش در بسياري از مواقع چيزي است كه بيشتر ياس‌آور است و زندگي را به تراژدي تبديل مي‌كند. دورنمات در يك قالب ديگر دورنمات در كنار نمايشنامه‌هايش كه مفهومي كاملا فلسفي دارند، چند داستان كوتاه و رمان هم نوشته و در آنها به سراغ ژانر پليسي رفته است. با اين حال اين ژانر به قلم او تبديل به «ادبيات پليسي» شده است كه با آثار كلاسيك پليسي مثل آثار آگاتا كريستي يا ژرژ سيمنون بسيار متفاوت است. او همه جنبه‌هاي فلسفي و شكاكيت مورد توجهش را وارد اين ژانر هم كرده و ترسي را كه بر وجود بشر چيرگي دارد را در اين آثار ارائه مي‌كند. مثل ديگر رمان‌هاي پليسي، دورنمات هم در آثارش به دنبال مبارزه بين خير و شر است؛ اما دورنمات عمقي فلسفي به اين مبارزه مي‌دهد و آن را از بازي موش و گربه دور مي‌كند. «قاضي و جلادش» 1952، «سوءظن» 1953 و «قول» 1958 سه اثر از پنج اثر پليسي دورنمات هستند كه سال پيش با ترجمه آقاي «حسيني‌زاد» و با همكاري نشرماهي منتشر شدند. پيش از اين رمان «قول» توسط دكتر عزت‌الله فولادوند نيز ترجمه شده بود. «عدالت» و «پنچري» دو اثر ديگر او در اين زمينه است. او مقاله معروفي نيز در سال 1955با عنوان «مسائل تئاتر» در سال 1955 نوشته كه در آن مسائل مربوط به تئاتر و موضوع‌هاي تئاتر جديد را مطرح كرده است. اين نويسنده مشهور سوئيسي كه از مهم‌ترين نويسندگان آلماني زبان پس از جنگ است، اين شانس را داشت تا در دوره حياتش تقدير شود و در سال 1981 دانشگاه كاليفرنيا يك همايش بين‌المللي با عنوان «فريدريش دورنمات» در لس‌آنجلس به مناسبت شصتمين سال تولدش برپا كرد. او در سال 1983 از دانشگاه زوريخ دكتراي افتخاري دريافت كرد و در همين سال مجموعه نمايشنامه‌هايش در 30 جلد منتشر شد.
 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
خانه سبز بعد از خسرو شكيبايي، داغدار يكي ديگر از معمارانش شد؛ مسعود رسام كه زود رفت و دوباره خاطره اين مجموعه ماندگار را برايمان زنده كرد. چنين است كه وقتي خالقي مي‌ميرد، اثرش دوباره زنده مي‌شود،‌ دوباره در برابر ديدگان ما جان مي‌گيرد و خود را از زير گرد و غبار زمان كه رويش نشسته بيرون مي‌كشد. خانه سبز هم حالا دوباره بعد از درگذشت خسرو شكيبايي، با رفتن مسعود رسام در ذهن ما زنده شده. همين‌طور مجموعه‌هاي «محله بهداشت» و محله برو بيا كه با آنها در روياي كودكي زندگي كرديم يا مجموعه «همسران» كه مي‌نشاندمان جلوي تلويزيون و ميخكوبمان مي‌كرد.

هر وقت قرار بود مجموعه‌اي از تلويزيون پخش شود و مسعود رسام و يار هميشگي‌اش بيژن بيرنگ در آن نقش داشته باشند، قند توي دلمان آب مي‌شد براي زودتر ديدنش و براي با آن زندگي كردن. مجموعه‌هايي كه مسعود رسام دست‌اندركارشان بود عين زندگي بودند، پر از شور و پر از آدم‌هايي كه مي‌شد با آنها همذات‌پنداري كرد.

مسعود رسام متولد 1336 تهران، فارغ‌التحصيل كارگرداني از مدرسه عالي تلويزيون و سينما (دانشكده صدا و سيما) بود، يعني تا همين هفته پيش، 52 سال عمر از خدا گرفته بود. او فعاليت هنري‌اش را سال 1358، يك سال بعد از انقلاب در تلويزيون با تهيه‌كنندگي و كارگرداني فيلم‌هاي كوتاه، تئاتر و مجموعه‌هاي داستاني شروع كرد.

رسام در كنار بيژن بيرنگ، زوجي را تشكيل داده بودند كه در تهيه برنامه‌هاي تلويزيوني در دهه60 و 70 از خلاقيت خود چنان بهره گرفتند كه فيلم‌هايي كه در مقام كارگردان و تهيه‌كننده ساختند، متفاوت شد از فيلم‌هاي ديگري كه از اين رسانه پخش مي‌شد و همه اينها، مديون نگاه متفاوت و ديگرگونه آنها به موضوعات مختلف بود. تلاشي كه بي‌اجر نماند و مجموعه‌هايي كه آنها ساختند به پرمخاطب ترين برنامه‌ها تبديل شدند. بيژن بيرنگ و مسعود رسام از دوران جواني با هم آشنا بودند و نگاه و سليقه‌اي مشترك داشتند. نويسنده داستان‌ها و طراح موقعيت‌ها بيرنگ بود و رسام بيشتر به عنوان اجرا كننده در بخش كارگرداني حضور پيدا مي‌كرد. يك همكاري منسجم كه هيچ‌گاه قطع نشد و برعكس خيلي از همكاري‌ها در سينما يا هنر ايران، عمري طولاني هم داشت.

اوايل دهه 80 ، رسام و بيرنگ كمي از همكاري‌هاي شبانه روزي‌شان فاصله گرفتند. رسام به تنهايي مجموعه‌هاي «بزرگمرد كوچك»، «مرواريد سرخ» و «غيرمحرمانه» را كارگرداني كرد كه البته هيچ يك از آنها آن‌طور كه از كارهاي رسام انتظار مي‌رفت ديده نشدند و اعتبار بيشتري براي كارگردان همسران و خانه سبز كسب نكردند. او كه قبل از اين فيلم‌هاي سينمايي «علي و غول جنگل» و «سيندرلا» را با همكاري بيرنگ ساخته بود، تصميم داشت اولين فيلم سينمايي مستقلش را كارگرداني كند اما اين فرصت پيش نيامد.

برنامه چاق و لاغر، دنياي شيرين دريا، دنياي شيرين، هاچين و واچين، محله بهداشت و... از جمله ساخته‌‌هاي اين كارگردان و تهيه‌كننده در زمينه كودك و نوجوان است.

زنده‌ياد رسام، كارگرداني، تهيه‌كنندگي و نويسندگي فيلم‌ها و سريال‌هايي نظير غيرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد كوچك، سريال مرواريد سرخ، دريايي‌ها، سيندرلا، تولدي ديگر، دنياي شيرين دريا، نوعي ديگر، سرزمين، قطار ابدي، دلبندم، سيب خنده، همسران، علي و غول جنگل، دو مرغابي‌ در مه، ماموريت، منبع موثق، در خانه، هاچين و واچين،‌ از نو بسازيم، محله بهداشت، محله برو بيا، برده رقصان، كيف، شازده كوچولو و ... را تجربه كرد؛ تجربه‌اي كه متاسفانه مجال گسترش نيافت، از بس كه مرگ لعنتي برهمه چيز سايه مي‌اندازد. رسام در تاريخ نهم آبان ماه 1388، در بيمارستان لاله تهران در پي بيماري سرطان خون درگذشت.

همسراني مثل همه همسران

«همسران»، اوايل دهه 70 از شبكه 2 پخش مي‌شد و ماجراي دو زوج را روايت مي‌كرد كه در يك ساختمان زندگي مي‌كردند و خيلي با هم دوست بودند. زوج اصلي مهرانه مهين‌ترابي‌در نقش مهين و فردوس كاوياني در نقش كمال بودند. آنها چند سالي بود كه با هم ازدواج كرده‌ بودند و فرزندي نداشتند. زوج جوان همسايه آنها الهام پاوه‌نژاد در نقش و فرهاد جم در نقش علي بودند. تازه ازدواج كرده بودند و پختگي‌هاي آن زوج ديگر را نداشتند. در اين دو خانواده، مدام اتفاق‌هايي رخ مي‌داد كه هر 4 نفر را درگير خودش مي‌كرد.

«همسران» از ساختار و داستان‌هاي خيلي پيچيده‌اي برخوردار نبود. هر كدام از قسمت‌هاي مجموعه به قسمت‌هاي قبل و بعد از خود ربط داشتند اما در عين حال مستقل بودند و هر بار ما را با داستاني تازه مواجه مي‌كردند. كمال و مهين براي خيلي از ما شخصيت‌هايي دوست‌داشتني بودند، چون در طول روز با آدم‌هايي كه مشابه آنها باشند برخورد داشتيم و شايد خودمان هم يكي از آنها بوديم. مهين زني بود خانه‌دار، از طبقه متوسط. زني كه در عين اين‌كه كارهاي خانه را انجام مي‌داد،‌ دليلي جز ظرف شستن و غذا پختن و رفت و روب براي زندگي داشت. او هم مثل تمام زنان ديگر كه زندگي زناشويي را تجربه مي‌كنند دچار مشكلاتي مي‌شد،‌ مشكلات روزمره‌اي كه هر خانواده ايراني با آن درگير است اما عكس خيلي از مجموعه‌هاي ديگر كه در داستان گره ايجاد مي‌كنند و خيلي راحت و بدون كوچكترين زحمتي گره آن را باز مي‌كنند، مهين به مشكلاتش عميق فكر مي‌كرد، درباره آنها حرف مي‌زد و به فكر چاره بود. براي همين مهين و كمال بدون بچه زندگي خوبي‌با هم داشتند.

اما فردوس كاوياني در نقش كمال، آدمي عادي بود كه زندگي ساده و شغل معمولي را تجربه مي‌كرد. او آدمي بود كه به وقتش عصباني مي‌شد و به وقتش بر عصبانيت خود غلبه مي‌كرد.

همسران، در كارنامه كاري زنده‌ياد مسعود رسام و بيژن بيرنگ يك اوج محسوب مي‌شود، يك موفقيت چشمگير. اوجي كه يك شبه به دست نيامد بلكه چند سال قبل، بارقه‌هايش در محله بهداشت و محله برو بيا كه براي كودكان ونوجوانان ساخته شده بود، خود را نشان داد.

به سبزي خانه

خانه سبز چهارشنبه‌شب‌ها از شبكه 2 پخش مي‌شد. اين مجموعه الان پررنگ‌تر از هر سريالي در ذهنمان زنده شده؛‌ آدم‌هاي دوست‌داشتني‌اش از يادمان نمي‌رود و بخصوص ترانه تيتراژ آغازين و پاياني مجموعه را فراموش نمي‌كنيم: «سبز سبزم ريشه دارم/ من درختي استوارم /سبز سبزم ريشه دارم / در زمستان هم بهارم/ شور و عشق و شاديم را/ از خدايم هديه دارم /هرچه هستم هرچه باشم/ چشمه‌ام، پاكم، زلالم

سبد سبد ستاره / از آسمون مي‌باره/ تو قلب پاك گلدون/ بهار خونه داره/ بيا بيا دوباره / چشام به انتظاره/ بارون داره ميباره / بوي تو رو مياره...»

آدم‌هاي خانه سبز و ماجراهايشان به نسبت سريال همسران بيشتر بودند و شوخ و شنگ‌تر. در اين خانه زن و شوهري (مهرانه مهين‌ترابي‌ و خسرو شكيبايي) محور اصلي داستان هستند كه در ابتداي سريال، پسرشان (رامبد جوان) در سن 19 18 سالگي ازدواج مي‌كند و همسر جوان 45 كيلويي‌اش هم آتنه فقيه‌نصيري است. آنها به طبقه بالا مي‌روند تا زندگي مشتركشان را شروع كنند. در طبقه پايين اين خانه، پدربزرگ و مادربزرگ ساكنند (داريوش اسد‌زاده و حميده خيرآبادي) و طبقه كناري خواهر مرد خانواده (اكرم محمدي) با پسر كوچكش زندگي مي‌كند ‌كه شوهرش را از دست داده.

مسائلي مثل عدم سختگيري نسبت به جوانان در ازدواج، احترام به بزرگ‌ترها، توجه به روح خانواده‌هاي ايراني و حضور پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، پذيرش خواست كوچك‌تر‌ها، قهر و آشتي‌هاي زن و شوهر و... در يك فضاي صميمي و ملموس در اين مجموعه طوري بيان مي‌شد كه حالت شعاري نداشت و مي‌توانست پايان تلخي نداشته باشد و حتي گاه پايان كليشه‌اي‌اش را براي مخاطب قابل قبول ‌كند. خانه سبز با خسرو شكيبايي كه در مجموعه رضا صباحي نام داشت، معناي ديگري پيدا مي‌كرد. جوري كه با خود فكر مي‌كنيد هر بازيگر ديگري به جاي او اين نقش را بازي مي‌كرد، خانه‌سبز، خانه سبز نمي‌شد؛ شايد خانه‌اي مي‌شد نارنجي يا قرمز! خسرو شكيبايي در اين سريال با نقشش يكي شده بود. هنوز ديالو‌گ‌هايي كه او با صداي زنگ دارش در اين مجموعه گفته، توي گوشتان هست، اين طور نيست؟(منبع)

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

احتمالا سينما دوستان تاكنون كلمه «بازيگرساز» ‌را زياد شنيده‌اند. اين صفت كه نمي‌تواند به راحتي به هر كارگرداني اطلاق شود بيانگر آن است كه برخي فيلمسازان با تبحر خاص‌شان مي‌توانند ظرفيت‌ها و استعدادهاي بازيگري را در فردي «كشف» و او را به دنياي حرفه‌اي سينما وارد كنند.

اين قضيه را از دريچه بازيگران مهم مي‌توان مورد تجزيه و تحليل قرار داد. بيشتر بازيگران «مشهور» و «چهره» سينماي ايران، كشف چند نفر از همين كارگردان‌هاي بازيگرساز هستند؛‌ يعني در كارنامه هنري آنها نقطه عطفي وجود دارد كه پس از آن تبديل به ستاره شده و نامشان بر سر زبان‌ها افتاده است. اين نقطه عطف براي برخي در همان نقش‌آفريني‌هاي اول و براي برخي در ميانه كار اتفاق افتاده است، ولي در هر صورت نمي‌توان منكر نقش پررنگ كارگردان در اين قضيه شد. در اين گزارش با آوردن نام كارگردان‌هاي بازيگرساز و برخي از بازيگراني كه ثمره تلاش آنها هستند به اين سوالات پاسخ داده‌ايم كه «هر ستاره‌اي توسط كدام كارگردان متولد شده» و هر كارگرداني كدام بازيگران را به بلوغ ستاره شدن رسانده است؟

بازي‌هاي خاطره انگيز براي نقش‌هاي پيچيده

داريوش مهرجويي از سال 1349 تاكنون با معرفي چهره‌هايي منحصر به فرد، حق زيادي بر گردن سينماي ايران دارد. نكته جالب درباره بازيگران او اين است كه از عزت‌الله انتظامي گرفته تا ليلا حاتمي و گلشيفته فراهاني، همگي در فيلم‌هاي او نخستين تجربه جدي سينمايي‌شان را سپري كرده‌اند و جالب‌تر آن كه براي همه آنها اين «نخستين تجربه» به بهترين و چشمگيرترين نقش‌آفريني هم بدل شده است.

بازيگران و شخصيت‌هاي فيلم‌هاي او آنچنان به هم پيوند خورده‌اند كه تجسم و تصور حضور بازيگري غير از آنچه او انتخاب كرده، غيرممكن مي‌نمايد. بازيگران نقش‌هاي پيچيده و ماندگار «مش حسن»،‌ «هامون»،‌ «مهشيد»،‌ «ليلا« »ميم»،‌ «بماني»، «مريم بانو»،‌ «پري» و «سارا» دقيقا همان‌هايي هستند كه بايد باشند. ضمن اين كه در كنار عامل «دقت در انتخاب»، درك شهودي و شگردهاي حسي خود آن بازيگران هم كه يقينا در روند بازي از طرف مهرجويي به آنها منتقل شده به كمك باورپذير شدن نقش‌هايشان آمده است. از بين بازيگراني كه مهرجويي كشف كرده، عزت‌الله انتظامي از همه پيشكسوت‌تر و قدرتر است. او با فيلم «گاو» مهرجويي وارد سينما شد و همه نگاه‌ها را به سمت خودش جلب كرد.

مي‌گويند مهرجويي در زمان نوشتن فيلمنامه، نقش را براي انتظامي مي‌نوشته است. همچنين هنگام فيلمبرداري به او توصيه كرده كه براي حس گرفتن، زياد با بقيه گروه قاطي نشود تا تنهايي «مش حسن» را به خوبي درك كند. انتظامي هم به اين توصيه عمل كرده و براي نزديك شدن به نقش، چندين ساعت در طويله مي‌مانده و به حركت‌هاي گاوها خيره مي‌شده است.

نوبرانه‌هاي مهرجويي

پس از انتظامي، علي نصيريان،‌ اكبر عبدي،‌ خسرو شكيبايي،‌ بيتا فرهي، ليلا حاتمي، علي مصفا، گلشيفته فراهاني، نسرين مقانلو و محمدرضا شريفي‌نيا ديگر بازيگراني هستند كه يكي پس از ديگري در سينماي مهرجويي به بالندگي رسيده‌اند. جنس سينماي متفكرانه و انديشمندانه مهرجويي منجر به انتخاب بازيگراني شده كه با اين فضا همخواني داشته‌اند: لباس پرشكوه ليلا انگار فقط بر قامت ليلا حاتمي دوخته شده است. او توانست نمايشگر زني رنج كشيده باشد كه با بازي دلپذيرش، مجموعه‌اي از احساسات مختلف از صبر گرفته تا ايمان،‌ توكل، استقامت، عشق،‌ نفرت، تنهايي، حسرت، اميد و... را به مخاطب منتقل كند.

زنده ياد «خسرو شكيبايي» هم اگر چه تا پيش از آن در چند فيلم متوسط بازي كرده بود، ولي نخستين بار با «هامون» مهرجويي مطرح شد و توانست همان سال سيمرغ بازيگري هم بگيرد. او در اين فيلم آنچنان در قالب روشنفكري نيمه‌سنتي فرو رفت كه پس از گذشت سال‌ها نتوانست از آن تيپ بيرون بيايد.

اما كم‌سن و سال‌ترين بازيگري كه «مهرجويي» او را كشف كرد، گلشيفته فراهاني بود، آن هم براي بازي در فيلم «درخت گلابي» كه يكي از محبوب‌ترين فيلم‌هاي منتقدان است.

بد نيست به اين نكته هم اشاره كنيم كه محمدرضا شريفي‌نيا اولين بازي سينمايي‌اش را در «پري» ارائه كرد. نيكي كريمي در «پري» و «سارا» به بلوغ بازيگري‌اش رسيد. امين حيايي پس از بازي در كمدي «مهمان مامان» بازيگر ثابت فيلم‌هاي كمدي شد و نكته آخر اين كه همه بازيگراني كه توسط مهرجويي كشف شده‌اند، پس از نخستين تجربه‌شان يا جايزه بازيگري گرفته‌اند يا نامزد دريافت آن شده‌اند.

زماني براي ديده شدن بازيگران جوان

مسعود كيميايي هم در عرصه بازيگرسازي مهارت ويژه‌اي دارد. در فهرست بازيگراني كه با فيلم‌هاي او ستاره شده‌اند، اسامي مشهوري به چشم مي‌خورد. هديه تهراني،‌ فرامرز قريبيان، احمد نجفي، گلچهره سجاديه،‌ انديشه فولادوند، فريماه فرجامي، محمد رضا فروتن، ميترا حجار، حسن جوهرچي، فريبرز عرب‌نيا و... .

مسلما سينمايي كه مايه پيش برنده داستان‌هايش رفاقت و ناموس و انتقام است، بازيگراني از همين جنس را هم طلب مي‌كند. توجه ويژه كيميايي در فيلم‌هاي چند سال اخيرش به مسائل جوانان، سبب شد تعداد زيادي از بازيگران جوان جذب فيلم‌هايش شوند.

او بازيگران فيلم «ضيافت» را از ميان جواناني انتخاب كرد كه در يك سريال تلويزيوني گل كرده بودند. از بين بازيگراني كه در اين فيلم حضور داشتند (‌حسن جوهرچي، ‌رامين پرچمي، ‌بهزاد خداويسي،‌ فريبرز عرب‌نيا و پارسا پيروزفر)‌ تنها عرب‌نيا و پيروزفر بودند كه توانستند حضورشان را در فيلم‌هاي بعد كيميايي حفظ كنند. فريبرز عرب‌نيا و همبازي‌اش هديه تهراني پس از بازي در فيلم «سلطان» به دو بازيگر «درجه يك» بدل شدند. هديه تهراني در «سلطان» در قالب شخصيتي فرو رفت كه بعد از آن بارها و بارها توسط خودش تكرار شد:‌زني سرد و مغرور با اعتماد به نفس بالا.

هديه تهراني اول قرار بود در فيلم روز واقعه (شهرام اسدي)‌ بازي كند، اما اين اتفاق نيفتاد. بعدها براي نقش دختر ارمني فيلم بودن يا نبودن (‌كيانوش عياري) پذيرفته شد كه به علت ايجاد وقفه در توليد فيلم اين نقش به فرد ديگري (عسل بديعي)‌ سپرده شد. اين گونه بود كه تهراني سر از فيلم «سلطان» در آورد و بازي تاثير‌گذاري را در اين فيلم ارائه داد.

ميترا حجار (فرياد)‌،‌ محمدرضا فروتن (مرسدس)‌ و انديشه فولادوند (سربازهاي جمعه) ‌از ديگر بازيگران جواني هستند كه توسط كيميايي به سينماي ايران معرفي شدند. در بين قديمي‌ترها هم بايد يادي كنيم از فرامرز قريبيان ‌كه در 4 فيلم اولش بازيگر ثابت فيلم‌هاي كيميايي بود‌، احمد نجفي ‌با درخشش در دو فيلم دندان مار و گروهبان،‌ گلچهره سجاديه ‌كه توسط «كلاغ» بهرام بيضايي كشف شد، ولي بهترين بازي‌اش را در «دندان مار» ارائه كرد و فريماه فرجامي ‌كه با «خط‌قرمز» كيميايي به سينما آمد و با «سرب» نخستين جايزه‌اش را گرفت.

كاشف پديده‌اي به نام سوسن تسليمي

در كارنامه بازيگران معرفي شده بهرام بيضايي، سوسن تسليمي حضور دارد كه زماني نقش‌آفريني‌هايش اعتبار و آبرويي براي سينماي ايران بود.

چند نفر ديگر هم با كمك بهرام بيضايي قله‌هاي بلند بازيگري را فتح كرده‌اند: از جمله جميله شيخي، مجيد مظفري و فاطمه معتمدآريا (‌مسافران)‌،‌ پروانه معصومي (رگبار)‌، مهدي هاشمي و عليرضا خمسه (مرگ يزدگرد) و ‌داريوش فرهنگ (شايد وقتي ديگر.)

نوجوانان خوش‌آتيه

صدرعاملي اگرچه قدمت و سابقه كارگردان‌هاي پيشين را ندارد، ولي بايد پذيرفت كه «بازيگر ساز» قابلي است.

بيشتر بازيگران دختر نوجوان سه‌گانه‌اش، آينده درخشاني داشته‌اند. پگاه آهنگراني و ترانه عليدوستي تاكنون جوايز معتبري را در جشنواره‌هاي داخلي و خارجي دريافت كرده‌اند.

صدر عاملي بازيگر نقش ترانه را از ميان هنرجويان كارگاه بازيگري امين تارخ انتخاب كرد. بعد‌ها ترانه عليدوستي انتخاب شدنش را خطرپذيري بزرگي از طرف كارگردان خواند و گفت‌: «اگر خودم كارگردان بودم نمي‌توانستم به يك چهره ناشناخته اعتماد كنم.»

صوفي كياني و خاطره اسدي ديگر بازيگران معرفي شده توسط صدرعاملي نيز پس از بازي در فيلم «ديشب باباتو ديدم آيدا» پيشنهادهاي خوبي داشتند.

صدرعاملي نخستين بار صوفي كياني را در جشن مجله دنياي تصوير ديد و به او پيشنهاد داد كه پيش «هانيه توسلي» تست بازيگري بدهد. او در فيلم «ديشب باباتو ديدم آيدا» بازيگر نقش اول بود و بعد‌ها نيز در فيلم «روياي خيس» پوران درخشنده ايفاي نقش كرد. اما چون بيشتر به كارگرداني علاقه داشت، بازيگري را خيلي جدي نگرفت.

خاطره اسدي نيز پس از اين فيلم، در فيلم‌هاي «شبانه‌روز» و «تقاطع» بازي‌هاي قابل قبولي از خود ارائه داد.

فراموش نكنيم كه بيژن امكانيان نيز با فيلم «گل‌هاي داوودي» صدرعاملي به اوج رسيد. ضمن اين كه كتايون رياحي هم با فيلم «پاييزان» وارد سينما شد.

ستاره‌هاي برخاسته از تابوشكني

بهروز افخمي زماني كه «ستاره‌سازي» از كارهاي ممنوعه بود، با ساخت فيلم تجاري «عروس»، مسير سينماي ايران را عوض كرد. زوج نيكي كريمي و ابوالفضل پورعرب، تا سال‌ها يكه‌تاز پرده‌هاي نقره‌اي بودند. اين 2 دو نفر شهرتشان را بيش از هر چيز مديون موقعيت‌شناسي و تيزبيني بهروز افخمي هستند.

ستاره‌هايي كه طي مسير كرده‌اند

اگرچه بازيگران «حاتمي‌كيا» با فيلم‌هاي او بارها مزه سيمرغ را چشيده‌اند، ‌اما كارنامه او در زمينه بازيگرسازي محدود به چند نام مي‌شود. به جز علي دهكردي و هما روستا در كرخه تا راين‌،‌ حبيب رضايي در آژانس شيشه‌اي و آتيلا پسياني با ‌خاكستر سبز،‌ ديگر بازيگراني كه در فيلم‌هايش حضور داشتند پيش از آن مسير حرفه‌اي شدن را با فيلمسازان ديگر پيموده‌اند.

معرفي آقاي سوپر استار

ايرج قادري كه سابقه زيادي در ساخت فيلم‌هاي تجاري دارد، چند ستاره با خودش به سينما آورده است. «محمدرضا گلزار» و «جمشيد هاشم‌پور» از ستارگاني هستند كه از مسير فيلم‌هاي اين كارگردان در معرض ديد قرار گرفتند.

گلزار زماني كه به دنياي سينما پا گذاشت فقط يك نوازنده گيتار در گروه آريان بود و هيچ ‌گونه سابقه بازيگري نداشت. ماجراي بازيگر شدنش به يكي از كنسرت‌هاي گروه آريان برمي‌گردد، كنسرتي كه «ايرج قادري» يكي از مهمانان آن بود.

قادري در آن كنسرت چهره «گلزار» را پسنديد و از او دعوت كرد براي بازي در فيلم «سام و نرگس» حضور يابد.

جمشيد هاشم‌پور نيز از سال 1346 پراكنده در فيلم‌هاي قبل از انقلاب بازي مي‌كرد. او در بعد از انقلاب در اولين حضور سينمايي خود در فيلمي از مسعود كيميايي با عنوان «خط قرمز» بازي كرد. اما به خاطر توقيف فيلم ‌اين بازيگر نيز فرصت ديده شدن را از دست داد. 3 سال بعد يعني در سال 1364 با فيلم «تاراج» ايرج قادري بود كه به اوج محبوبيت رسيد. هنوز هم خيلي‌ها فيلم «تاراج» را با نقش «زينال بندري» و آن سر تراشيده معروفش به ياد مي‌آورند. نقشي كه در فيلم‌هاي بعدي اين بازيگر بارها و بارها تكرار شد.

زرشك زريني كه خوش يمن بود

نادر مقدس در سينماي ما كارگردان پركاري نيست. بيشتر شهرتش برمي‌گردد به فيلم «شور عشق» كه به خاطر پرفروش شدنش خبرساز شد. همچنين به خاطر نقدهاي تند و تيزي كه منتقدان بر اين فيلم نوشتند و تمشك زريني كه به كارگردانش تقديم كردند، اما مهم‌ترين اتفاق فيلم معرفي 2ستاره جديد به سينماي ايران بود. «بهرام رادان» و «مهناز افشار» كه هر دو اولين فيلم سينمايي‌شان را بازي مي‌كردند با «شور عشق» راه چندين ساله را يك شبه طي كردند و به ستارگاني محبوب براي مخاطبان عام بدل شدند.

بهرام رادان مشغول گذراندن دوره كلاس‌هاي بازيگري بود كه نادر مقدس او را براي بازي در نقش اول فيلمش انتخاب كرد. آن هم در زماني كه فقط 2 هفته از كلاس رفتنش مي‌گذشت.

مهناز افشار هم در آن زمان فقط سريال تلويزيوني «گمشده» را بازي كرده بود. مريم كاوياني ديگر بازيگري است كه اولين بار «نادر مقدس» براي بازي در فيلم «روياي جواني» از او دعوت به كار كرد.

حكايت همچنان باقي است

اين گزارش از آن دست مطالبي است كه هم بايد در حين نوشتنش خيلي خست به خرج دهيم و هم بايد پايانش را با عجله جمع و جور كنيم. خست از آن رو كه در اين مجال اندك نمي‌توانيم روي بسياري از فيلم‌ها، نقش‌ها و بازيگرها توقف كنيم و از آنها بيشتر سخن بگوييم. از طرف ديگر، بايد از كنار نام خيلي از بازيگرها با شتاب بگذريم. در پايان فقط به آوردن نام تعدادي از بازيگران و فيلم‌هايي كه با آن «چهره» شده‌اند اكتفا مي‌كنيم.

ماهايا پطروسيان «(پرده آخر» واروژ كريم مسيحي)‌، حميد فرخ‌نژاد «(عروس آتش» خسرو سينايي)‌، گلاب آدينه «(زرد قناري» رخشان بني‌اعتماد)، گوهر خيرانديش «(روز باشكوه» كيانوش عياري)، رضا كيانيان «(كيميا» احمدرضا درويش)‌،‌ داريوش ارجمند و سعيد پورصميمي «(ناخدا خورشيد» ناصر تقوايي)،‌ امين حيايي (‌«هتل كارتن» سيروس الوند)‌، مريلا زارعي «(دو زن» تهمينه ميلاني)، افسانه بايگان (‌«گمشده» مهدي صباغ‌زاده) و... .

(منبع)

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

17 آبان: خيلي از شما لابد داستان بر باد رفته را خوانده‌ايد و حتما خيلي‌هاي‌تان طرفدار پر و پاقرص آن هم هستيد. امروز سالروز تولد نويسنده يكي از معروف‌ترين رمان‌هاي قرن بيستم، يعني مارگارت ميچل است. نويسنده‌اي كه اگر چه عمري طولاني نداشت و فقط همين يك داستان را نوشت، اما خيلي‌ها تنها كتاب اين نويسنده را پر فروش‌ترين داستان تاريخ مي‌دانند! راست و دروغش گردن آنهايي كه مي‌گويند.

جالب است كه بدانيد كه خانم ميچل، پيش از نويسنده شدن روزنامه‌نگار بود و در تنها روزنامه شهر خود يعني آتلانتا، روايتگر جنگ خونين داخلي آمريكا بود. او با شنيدن شرح همين جنگ خونين تصميم گرفت كتابي بنويسد كه آدم‌ها با خواندنش از هر چه جنگ و خونريزي است بيزار شوند. آرزويي كه البته محال بود و هيچ وقت هم برآورده نشد. او 10 سال را صرف نوشتن اين رمان كرد تا يكي از به يادماندني‌ترين كتاب‌هاي قرن بيستم را به وجود بياورد.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

دیروز وقت خالی پیدا کردم و با یکی از دوستان به تماشای فیلم بی پولی در سینما آزادی رفتیم.در راه رسیدن به سینما تبلیغات چند میلیونی فیلم چشمم را به سمت خود میکشید.به گیشه فروش بلیط که رسیدم تا سانس ساعت ده شب بلیط ها فروخته شده بود ولی شانس آوردم که فروشنده بلیط که ابتدا در جواب سئوالم گفته بود که کنسلی نداریم یک بلیط 2نفره تحویلم داد و به تماشای فیلم نشستیم...حدود114 دقیقه فیلم با موضوع تقریبا کلیشه ای که در بستر هنری تر و با بازیگران نام آشنا تر اتفاق می افتاد که من را حتی به اندازه فیلم های 1500 تومانی سه شنبه ها راضی  نکرد.

دی وی دی های هزار تومانی ام  را باز هم ترجیح دادم  چون لاقل با دیدن زیر نویس هایش موضوعی جدید و پرداخت شده را تجریه میکنم و بی پولی هم جرو معدود فیلم های نبود که در سینمای ایران حرفی برای بیننده داشته باشد و موضوعی متفاوت را عرضه کند.براستی چه زمانی سینما ما ارزش بلیط3000تومانی را خواهد داشت؟

پ.ن:در هنگام نوشتن این پست این تلخند تابناک برایم جالب بود:


خبرگزاري مهر با كارگردان فيلم «بي ‌پولي» مصاحبه كرد

با اين وضع كارگردان، بينندگان حتما برن فيلم رو ببينن تا ايشون از «بي پولي» در بياد.
 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

در پی یادداشت حسین شریعتمداری، در مورد بیانیه‌های جبهه مشارکت، یکی از اعضای کمیته اطلاع‌رسانی این حزب با نگارش نامه‌ای سرگشاده به نماینده ولی‌فقیه در روزنامه کیهان، به او گوش زد کرد که تک تک اعضای حزب مشارکت در راهی گام برمی‌دارند که همان راه دبیرکل، قائم مقام و اعضای دستگیر شده شورای مرکزی است. هر عضو کوچکی از این حزب در جای خود یک دبیرکل است، یک قائم مقام دبیرکل است، یک حجاریان و یک صفایی فراهانی است. به گزارش نوروز متن کامل این نامه بدین شرح می باشد:



1.
حسین شریعتمداری، مدیرمسئول "کیهان" در شماره روز یکشنبه روزنامه تحت فرمانش با نگاشتن مطلبی با عنوان « پس او كيست ؟!» به بررسی و مثلا نقد آخرین بیانیه جبهه مشارکت ایران اسلامی پرداخته است، اما هر خواننده صاحب قریحه‌ای متوجه می‌شود که اصل نگاشتن این مطلب، نقد بیانیه یک حزب سیاسی شناسنامه دار و رسمی در کشور نبوده، بلکه عصبانیت نماینده ولی فقیه در کیهان از ادامه روند فعالیت های این حزب حتی با وجود دستگیری گسترده اعضاء و هواداران آن حزب در جریانات پس از انتخابات ریاست جمهوری بوده است.

هر خواننده‌ای با خواندن تک تک کلمات درج شده در سرمقاله سرمقاله درمی‌یابد که تنها هدف نگارنده بیان این نکته بوده که چطور حزبی که تعدادی از اعضای ارشد آن شامل دبیرکل و قائم مقام دبیرکل و چندین تن از اعضای شورای مرکزی اش دستگیر شده‌اند همچنان توانسته است بیانیه بدهد و خود را در عرصه فعالیت‌های سیاسی زنده نگاه دارد.

نگاشتن در مورد چند و چون تنظیم بیانیه‌های اخیر و پاسخ حقوقی به این یادداشت را به دیگر اعضای بلندپایه حزب که خوشبختانه هنوز به چنگال رفقای مدیر مسئول کیهان نیافتاده اند و همچنان در کنار ملت و آرمان‌های سبز آنان استوار ایستاده اند و صدای حق مردم را فریاد می کنند واگذار و به ذکر چند نکته کفایت می کنم.

2.
اما روی سخنم در این مقال با حسین شریعتمداری است؛ خوشبختانه توفیق دیدار شما را تا به امروز نداشته ام و امیدوارم هیچگاه هم نداشته باشم، اما هنوز در خاطرم هست که چقدر آن جناب مورد علاقه شدید بازجویی که نزدیک به سه ماه با او سر کردم بود و به چه میزان به شما ارادت قلبی و عملی داشت. این همان بازجویی بود که من را برای اعتراف به اعمال و رفتار ناکرده بارها و بارها مورد نوازش قرار می داد و وقتی که می نواخت می گفت که اینها نصحیت های پدرانه ی من به شماست تا درس بگیرید و متنبه شوید.

بله حاج حسین!‌ آن بازجو شما را دوست داشت و ما او را حاجی خطاب می کردیم و قطع به یقین دارم که شما نیز او را به خوبی می شناسید، زیرا یادداشت معروف کیهان در خصوص ماجرای زندان من و دوستان هم بندم که به پرونده «وبلاگ نویسان» معروف شد را خود شما نوشتید؛ حتما هنوز در خاطرتان هست که در آن یادداشت کذا که نام «خانه عنکبوت» بر آن نهاده بودید همه ما را حلقه ای دانستید که جاسوس و عامل اوامر بیگانگان هستیم. همه ما از آن اتهامات تبرئه شدیم و باز امروز شما دارید بر همان طبل در حق ناب ترین فرزندان این کشور با همان ادعاهای تمسخر آمیز می کوبید.

آیا زمان درس گرفتن برای امثال شما فرا نرسیده است؟ آیا هنوز متوجه نیستید که این اتهامات تنها خنده بر لبان سیاسیون و مردم می نشاند؟ آیا با خود شمرده اید که طی سالهای حداقل پس از دوم خرداد چندین بار این اتهامات را مطرح کرده و به چندین نفر از فرزندان این کشور چنین برچسب هایی را زده اید که نتیجه ای هم جز رو سیاهی برای شما باقی نمانده است.

البته میدانم سخن گفتن با شما مصداق بارز نرود میخ آهنی در سنگ است و این نوشتارها به گوش های ناشنوای شما و دوستانتان نمی رود، زیرا لذت قدرت آنچنان چشم ها و گوش ها را کور و کر کرده است که هر عملی را در راستای رسیدن به آن مجاز میدانید ؛ حتی خون ریختن؛ خون هموطنان تان هم شما را بیدار نخواهد کرد. اما بعنوان یک وظیفه بر عهده خود میدانم باز هم شما را برای هزارمین بار امر به معروف و نهی از منکر کنم و در تاریخ ثبت شود که همچو منی و دوستانم در مقابل تهمت ها و رفتارهای فارغ از قانون امثال شما سکوت نکرده اند.

3.
اما در خصوص جبهه مشارکت ایران اسلامی، به عنوان یک عضو این حزب سیاسی اصلاح طلب که سالها نیز هوادار آن بوده و در آن فعالیت داشته ام و به خاطر تمام آن سالها و این روزها به خود می بالم، به شما عرض می کنم که ممکن است شما امروز یاران ما در بند کرده و شکنجه کنید و یا به قولی از آنها پذیرایی کنید (!)اما بدانید که تک تک اعضای حزب مشارکت در راهی گام برمی دارند که همان راه دبیرکل، قائم مقام و اعضای دستگیر شده شورای مرکزی است. هر عضو کوچکی از این حزب در جای خود یک دبیرکل است، یک قائم مقام دبیرکل است، یک حجاریان و یک صفایی فراهانی است.

وقتی امثال میردامادی، حجاریان، رمضان زاده، صفایی فراهانی، امین زاده و تاج زاده و سایر عزیزان فعالیت سیاسی را شروع کردند، من هنوز به دنیا نیامده بودم اما سربلند می گویم که من و جوانان همسن و سال من شاید نتوانیم _ و حتما نمی توانیم _مانند آن عزیزان باشیم، اما از آنها یاد گرفته ایم که در موقع سختی همه مانند یک خانواده عمل کنیم و می کنیم؛ میردامادی ها به ما یاد داده اند که چطور در مواقع سختی صبور باشیم و تاج زاده ها و رمضان زاده ها یاد داده ‌ اند که چگونه در مقابل حرف های بی پایه مانند نوشته های شما سکوت را جایز نشماریم و فریاد حق طلبی مان را با عافیت طلبی درهم نیامیزیم.

4.
حاج حسین! اگر امروز دوستان شما 20 نفر از یاران ما را به بند کشیده اند، اما من و امثال من همچنان زنده ایم. با اینکه در این مدت تهدیدها کرده اید، اما اگر نفس تحزب را درک کرده باشید- گرچه مطمئن هستم در چارچوب فکری شما کار تشکل یافته جایی ندارد- باید بدانید که دبیرکل و اعضای شورای مرکزی یک حزب هرچند برجسته ترین افراد یک تشکل هستند، اما سخنگویان بدنه آن تشکل هستند و تا وقتی که بدنه زنده است و نفس می کشد حزب وجود دارد، فعالیت می کند و به اعلام موضع می پردازد.

امروز نیز هرچند برخی از بزرگان حزب که از چنگال های شما در امان هستند و به زندگی مخفی روی آورده و فعالیت می کنند، اما ما جوانان نیز هم پا و همرزم معلمان مان در تشکیلات، راست قامت ایستاده ایم و نفس می کشیم تا چارچوب های استبدادی که امثال شما سعی دارند در کشور به راه بیاندازند را بلرزانیم.

5.
شاید در روزهای آینده به هر دلیل و اتفاقی نگارنده اسیر میله ها شود و شاید هم همچنان که دست عنایت پروردگار تا به امروز مصون داشته است مرا، همچنان نجات بخش من باشد، اما نوشته و نگاشته های این روزهایم عمق اعتقادی است که به جریان اصلاحات و اصلاح طلبی داشته ام و اگر روزگاری به هر دلیلی اعترافات مرا در مقابل دوربین های «رسانه میلی» دیدید وشنیدید، بدانید که آنها به طور قطع و یقین عقایدی نیستند که پیش تر بدان ها پایبند بودم.

6.
در پایان هم به عنوان جوانی که پرورش یافته نظام جمهوری اسلامی بوده ام می‌گویم از روزی که فعالیت مطبوعاتی و سیاسی را آغاز کرده ام هیچ گاه چشم به تحول از خارج برای کشور نداشته و همیشه سعی کرده ام که اگر قرار است تحولی در کشور رخ دهد باید از درون باشد. وقتی شخصا در دوران کوتاه بازداشت با اتهام جاسوسی و عامل بیگانه بودن روبرو شدم، دنیا بر سرم خراب شد و به همین دلیل هم حالِ امروز راستین ترین فرزندان انقلاب را که برای پایه گذاری آن از امثال شما بسیار بیش تر زحمت کشیده اند وقتی با چنین اتهامی رو برو هستند را حس می کنم و درک می کنم که این موضوع بیش از هر شکنجه دیگری در زندان های شما بر آنها گران خواهد آمد.
از خداوند می خواهم که به برادرانم صبر عطا کند تا در برابرتحمل این اتهام سخیف - حتی اگر به آن اعتراف هم کرده اند که مسئله چندان پر اهمیتی نیست - از خود بردباری به خرج دهند و مقاوم باشند.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
به عقیده عضو هیات علمی فرهنگستان هنر میرحسین موسوی همانگونه که خلق و خوی آزادی خواهانه دارد در نقاشی، مجسمه سازی و معماری نیز آزادی خواه است.

مهدی مکی نژاد، دکترای پژوهش هنر با بیان این مطلب به سایت «قلم» گفت:«در معماری موسوی فرم و رنگ تحت فشار نیستند و خیلی راحت خودشان را بروز داده اند.آنها سعی نمی کنند سطوح معماری را بپوشانند.اصل معماری بر بی پروایی و خالصی استوار است.»

او از رنگ قرمز که در آثار میرحسین موسوی زیاد به آن برخورد می کنیم، یاد کرد و گفت:«رنگ قرمز نشان دهنده پویایی و سرزنده بودن او است که تاثیر مطلوبی بر ذهن مخاطب می گذارد.»

مکی نژاد با اشاره به اینکه مهمترین خواسته هنرمندان از دولت آینده این است که هنر را با مقولاتی چون سیاست، اقتصاد و تولید مقایسه نکنند، گفت: «زاویه دید مسئولان به هنر و هنرمند باید تغییر کند و اگر این نگاه از پایه اصلاح شود، بسیاری از مشکلات این حوزه حل خواهند شد.

آشنایی نزدیک و تخصصی با حوزه فرهنگ و هنر از مواردی است که مکی نژاد به آنها اشاره کرد تا مسئولان فرهنگی از آن برخوردار باشند.این هنرمند گفت:«باید به هنر به عنوان موهبتی الهی که در دست هنرمندان است احترام گذاشته شود.کسانی که مسئولیت حوزه فرهنگ و هنر را در اختیار می گیرند باید کسانی باشند که سابقه درخشانی در این حوزه داشته و ترجیحا هنرمند و کارآمد باشند.»

عضو هیات علمی فرهنگستان هنر با تاکید بر اینکه نگاه مسئولان به هنر نباید آمرانه باشد، ادامه داد:«هنرمند باید آزاد فکر کند تا بتواند خلاقیت خودش را بروز دهد و یک اثر هنری خلق کند.باید نگاه مهربانانه ای به هنر وجود داشته باشد نه اینکه بدبینانه و شکاک به آن بنگریم.»

مکی نژاد اضافه کرد:«باید فشار نامحسوسی که روی طیف هنرمند است، برداشته شود تا آنها در فضای آزاد نفس تازه ای استشمام کنند و هنر فاخر بیافرینند.در فضای مخدوش هنر می میرد و نمی تواند رشد کند.»

او همچنین گفت:«هنر ابزاری است که ایرانیان در طول تاریخ به آن بالیده اند.امروزه تمام موزه های بزرگ دنیا با آثاری از ایران پر شده اند.ما با زور نمی توانیم کاری از پیش ببریم ولی با فرهنگ غنی که داریم می توانیم حضور پرثمر و فعالی در حوزه بین الملل داشته باشیم بنابراین باید دولت از هنرمندان حمایت مادی و معنوی کند تا بنیه اقتصادی آنها تقویت شود.»

مکی نژاد از هنر به عنوان گفتمان جهانی یاد کرد و درباره میرحسین موسوی گفت:«مهندس موسوی دو امتیاز بارز دارد و آن بعد اقتصادی و هنری شخصیت اوست.»

وی ادامه داد:«آقای موسوی طرفدار تولید داخلی و محکم شدن پایه های اقتصاد ملی است.ایشان مخالف اتکای ایران به نفت است و در زمان نخست وزیری با تاسیس کارخانه ها و پژوهشکده های علمی نشان داد که قصد دارد ایران را از مصرف کننده به تولید کننده برساند.»

مکی نژاد درباره بعد هنری میرحسین موسوی نیز توضیح داد:«ایشان همچنان که در حوزه اقتصادی و اداره دولت در دوران جنگ موفق عمل کردند، پرونده درخشانی نیز از سال 1378 تاکنون در فرهنگستان هنر از خود به جای گذاشته اند.او مسئول هنرمند و معماری است که دستی بر آتش دارد و با نقاط ضعف و قوت حوزه فرهنگ و هنر به خوبی آشناست.»

او گفت:«با سیاست های موسوی در فرهنگستان هنر پژوهش های ارزنده ای درباره تاریخ هنر ایران صورت گرفت که اگر این روند 10 سال دیگر ادامه پیدا کند ایران را از پژوهش های غربی غنی خواهد کرد.این کار باعث ایجاد اعتماد به نفس در پژوهشگران داخلی و رشد آنها شده است.»

عضو هیات علمی فرهنگستان هنر در خاتمه افزود:«فرهنگستان هنر در سالهای گذشته نگاهی اجمالی به حوزه تمدنی ایران دارد نه به مرزهای جغرافیایی کنونی به همین دلیل بسیاری از همایش ها و نشست های علمی تخصصی در کشورهای حوزه تمدن ایران صورت گرفت تا فرهنگ عمیق و اصیل ایرانی را در دیگر کشورهای دنیا زنده نگه دارد.»

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
امشب به تماشای تئاتر کرگدن به کارگردانی فرهاد آئیش در سالن اصلی تئاتر شهر رفتم.این نمایش در دومین ماه نمایش خودشه و اول بهمن اجرای اون تمام می شود.من تعریف کرگدن رو خیلی شنیده بودم ولی با اینکه از قبل از طریق سایت رزرو کرده بودم با من تماسی گرفته نشد و بلاخره به لطف آقای محمد فرشته نژاد(آهنگساز و بازیگر نقش ویلهم)که از آشنایان ما هستند بعنوان میهمان به این نمایش رفتم.این نمایش از بازیگران فوق العاده ای بهره می برد و ترکیب این بازیگران در کنارهم کرگدن رو برای مخاطب جذاب میکرد.

بازی حسی مهدی هاشمی درکنار ظرایف بازی آتنه فقه نصیری و شهاب حسینی که انرژی فوق العاده ای گذاشت و رامین ناصر نصیر با نقشی متفاوت در لباس یک زن در کنار همه بازیگران که تک تک نقش های خود را به بهترین نحو زندگی میکردند این امکان را می داد که با کارگردانی فرهاد آئیش به تماشای یک کار منحصر به فرد بنشینیم.

کرگدن نوشته اوژن یونسکو است  مسائلی چون استضعاف فرد در برابر جامعه و عدم امکان دستیابی به کمال مطلوب و انسان در برابر مرگ را در بردارد.برداشت من از این تئاتر به یک ضرب المثل مربوط میشه:خواهی نشوی رسوا...همرنگ جماعت شو.در این تئاتر افراد یکی یکی با دور شدن از انسانیت کرگدن می شدند و افراد دیگر هم به همین روال چون خود را تنها می دیدند و یا فکر میکردند که شاید آنها در انسان بودن اشتباه می کنند کرگدن شدن را انتخاب می کردند....

در مجموع نمایش فوق العادی ای بود و امیدوارم افرادی که موفق به تهیه بلیط بشوند این آخرین روزها به تماشای کرگدن بروند.

من هم سعی می کنم مانیفست چو را درصورت یافتن بلیطش در این روزهای آخر ببینم چون تعریف این نمایش رو هم که از بازیگران خوبی بهره میبرد زیاد شنیدم.

در ادامه مطلب  تصاویری از بروشور و نمایش کرگدن ببینید

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا ادامه مطلب ... | 
 
 
 

امروز به شهر کتاب بوستان واقع در مجتمع تجاری بوستان میدان پونک رفتم جایی که آدم از قدم زدن در طبقه های آن خسته نمی شود. وارد طبقه اول که بیشتر مخصوص اقلام فانتزی و لوازم تحریر است شدم و پس از گشتی در میان انواع مداد رنگی ها و خودکارهای  فانتزی عطری و مجسمه ها به طرف قفسه پازل ها رفتم.من معمولا هر چند وقت یکبار هوس ساختن پازل می کنم و این بار هم از محصولات شرکت educa  پازل هزار تکه  را که نمایی از یکی از مناظر طبیعی-تاریخی فرانسه را بر خود نقش داشت انتخاب کردم. البته قیمت پازل هم مثل سایر اجناس در کشور ما دچار تورم شده بود.

مسیر را به سمت طبقه دوم که مخصوص کتاب است ادامه دادم.مدتی بود که قصد داشتم کافه پیانو و عطر سنبل-عطر کاج را تهیه و مطاله کنم ولی از آنجا که مدتی سرم بسیار شلوغ بود و من اگر کتابی را بخرم و وقت خواندن نداشته باشم اصولا به دست فراموشی سپرده می شود تا دیروز این 2 کتاب را تهیه نکرده بودم ولی با توجه به وقتم که کمی آزاد شده ابتدا این کتابها را خریدم و سپس در میان قفسه های دیگر کتابها کمی قدم زدم تا شاید کتاب دیگری نظرم را جلب کند.به کتابهای روی میز که نوشته نویسندگان جوان و یا کتب پر فروش است دستی کشیدم و ورق زدم ولی ترجیح دادم فعلا همین دو کتاب را تمام کنم و بعد دوباره به این قفسه ها مراجعه کنم.

طبقه سوم و آخرین طبقه که مربوط به لوازم نقاشی و همچنین انواع سی دی های صوتی و تصویری فیلم و موسیقی است.یک مجموعه کامل که هر سلیقه ای را راضی می کند.ابتدا چند فیلم وطنی که به شبکه خانگی عرضه شده را انتخاب کردم و سپس کنسرت فرهاد و احسان خواجه امیری را برداشتم.کمی هم به متالیکا و کریس دی برگ که کنسرت های آنها بروی تلوزیون بزرگ بخش موسیقی شهر کتاب پخش می شد نگاه کردم و همچنین نگاهی به مچ دست و ساعتم که نشان می داد بیش از یک ساعت در حال پرسه در شهر کتاب بوستان بودم.کیسه ها رو در دستم گرفتم و در حالی که از پله ها پائین می رفتم به پوستر های نمایش کرگدن که در سالن اصلی تئاتر شهر در حال اجراست نگاه کردم .به طبقه همکف رفتم و از مدیر شهر کتاب بوستان که فامیل ما هستند تشکر وخداحافظی کردم.

پرسه زدن البته از نوع هدفدار در شهر کتاب بوستان برای من همیشه لذت بخش است چون آنقدر چیز های جذاب و بار مثبت فرهنگی جلوی چشمانت هست که تو هم همراهشان می شوی.از طرف دیگر مدیریت خوب خانم سنگری(شما به حساب تبلیغ فامیلی بگذارید ولی خودتان هم پس از یکبار مراجعه حرفم را تائید می کنید)بسیار بر این فروشگاه نظم بخشیده بصورتی که شما از همه کارکنان این فروشگاه در انتخاب موسیقی-فیلم-کتاب-لوازم تحریر.... می توانید کمک بگیرید و آنها هم به بهترین شکل به شما مشورت می دهند.راستی اگر برای فردی از این فروشگاه هدیه خریداری کردید حتما همانجا به مسئول مخصوص کادو کردن بگوئید که کادو را  برایتان بسته بندی و تزئین کند که سلیقه فوق العاده ای در این امر دارند.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
فیلم Deception به کارگردانیMarcel Langenegger اکران آوریل2008 و محصول صنعت سینما آمریکا می باشد.داستان فیلم از این قرار است که یک حسابدار معروف در  شرکتی با فرد دیگر که کارمند همان شرکت خود را معرفی میکند آشنا می شود و در ادامه کارمند دوم به حسابدار پیشنهاد می کند در کنار این همه کار کمی هم به تفریح بپردازد و وی را به تنیس و منزل خود دعوت می کند و دوستی آنهاهر روز بیشتر می شود.هنگامی که کارمند دوم به سفر میرود در یک قرار گوشی موبایلش با گوشی حسابدار جابه جا میشود و هنگامی حسابدار متوجه این ماجرا می شود که دوستش در سفر است.تلفن ها شروع می شود و حسابدار کاری و سر به زیر از طریق تلفن همراه دوستش وارد گروه پورنو شده و در این گروه عاشق یک دختر به ظاهر فاحشه می شود. اعضا این گروه همه افراد معروف شرکت ها هستند ولی این یک نقشه شیطانی  جهت سو استفاده از این حسابدار بوده است و ادامه ماجرا....

Ewan Mcgregor / Hugh Jackman/ Michelle wiliams بازیگران اصلی این فیلم هستند.

برای دیدن اطلاعات کامل فیلم اینجا را کلیک کنید.
برای دیدن گالری تصاویر فیلم اینجا را کلیک کنید.
برای دنبال کردن مطالب بی پروا اینجا را کلیک کنید.
 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

دیشب به همراه چند تن از آشنایان به تماشای تئاتر کمدی-موزیکال دراکولا در کافی نت که در مجموعه فرهنگی گلریز برگزار می شود رفتیم.نمایشی سراسر خنده که پس از پایان تا چند روز به اتفاقات جالب آن می خندم.دیشب حمیده خیرآبادی و ثریا قاسمی هم مهمان ویژه این نمایش شاد بودند و حضورشان به هنرمندان نمایش انرژی مضاعف داده بود.
دراکولا در کافی نت داستانی طنز در محور آشنایی های اینترنتی جوانان جهت ازدواج و برپایی یک مهمانی جهت آشنایی این افراد در دنیای واقعی است که در این مهمانی اتفاقات جالبی رخ می دهد و شما  نخواهید توانست یک لحظه آرام روی صندلی خود نشسته و دائما در حال خنده های انفجاری هستید.

این نمایش شاد به کارگردانی مجید جعفری کارگردان مطرح عرصه تئاتر و با ترکیبی از گروه نمایش قبلی <<امیر ارسلان در کافی شاپ>>که ۲سال بروی صحنه بود اجرا می شود.دیدن این نمایش را به همه شما پیشنهاد میکنم .

این نمایش هر روز از ساعت ۲۱ و پنج شنبه و جمعه در دو سانس۲۱و۲۳ اجرا می شود.قیمت بلیط نمایش ۶۰۰۰تومان است و  از طریق شماره تلفن:۰۲۱-۸۸۷۱۸۷۱۳ و یا مراجعه حضوری به گیشه سینما-تئاتر گلریز به آدرس:تهران-خیابان یوسف آباد-پائین تر از میدان فرهنگ قابل رزرو می باشد.

برای اطلاعات بیشتر و دیدن گالری تصاویر این نمایش سراسر خنده اینجا را کلیک کنید.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
با رسیدن شنبه ای دیگر و نگاه برروی پیشخوان دکه های روزنامه فروشی می توان متوجه شد هفته نامه چلچراغ برای دومین هفته پیاپی منتشر نشد. میر میرانی یکی از نویسندگان قدیمی 40چراغ  در کلوب هواداران  این نشریه دلیل این عدم انتشار را اختلافات داخلی بیان کرده و از خوانندگان خواسته است برای چلچراغ دعا کنند.
حال در این اوضاع نا بسامان نشریات که مجله ای پر مخاطب همچون ((شهروند امروز)) توقیف میشود و خبرهایی از توقیف نشریات دیگر به گوش میرسد و همچنین تعداد دیگری از مجلات بدلیل مشکلات مالی و عدم سوددهی تعطیل میکند,اینکه مشکلات داخلی موجب تعطیلی نشریه ای پر مخاطب و با برگشتی کم پس از 7سال انتشار شده است سئوال و ابهام زیادی برای خوانندگان 40چراغ بوجود آورده است.
البته آنطور که بیان شده است این اختلافها در میان نویسندگان و تحریریه نبوده است و در رده های مدیریتی چلچراغ اتفاق افتاده است که تا به امروز موجبات منتشر نشدن 2هفته ای این نشریه را رقم زده است.


تنها خواستم یاد آوردی کنم به چلچراغی ها-از  نویسنده آن تا مدیر مسئول و سرمایه گذارش که به یاد بیاورید 7سال تلاش-7سال شوق و هیجان و روزهای که به یاری خدا و پشتیبانی خوانندگان 40چراغ اوج گرفت.به شبی که مردی با عبای شکلاتی مهمان دلهایمان بود و شب های چله ای که هر سال پر رونق تر و وسیع تر و مجلل تر برگزار شد و هزاران خواننده ای که ((شنبه خوب-شنبه چلچراغ))را باور داشتند  و روزهای آخر هفته را با غرق شدن در سرگیجه های بزرگمهر شرف الدین-نوستالژی شرمین نادری-ساندویچ بزرگمهر حسین پور-.......به شنبه متصل میکردند تا اولین نفری باشند که شماره جدید را از روی پیشخوان بر میدارند.

شاید دقیقا ندانم منشاء اختلافات داخلی 40چراغ کجاست ولی میخواهم به آن فرد یا افرادی که باعث این اختلاف هستند بگویم یادتان نرود که این 40چراغ بواسطه خوانندگانش چراغهایش روشن ماند و شما نیز بواسطه 7سال طرفداری این مخاطبین حال آنجا ایستاده اید و چه از لحاظ مالی و چه معنوی استحکام یافته اید.فراموش نکنید که اگر 500 تومان های همین خوانندگان نبود نه 7سال شما محبوب بودید و نه چلچراغی بود.یادتان نرود که چلچراغ  با هزاران دل و نگاه این خوانندگان روشن ماند.

پس لطفا دست از لج بازی ها و اختلاف ها بردارید!!چلچراغ آبروی شما و شاید آبروی نسل سومی باشد که همیشه از صلح و احترام صحبت میکند.چلچراغ متعلق به شخص نیست بلکه استوار و ساخته نسل است.
هر مجله که تعطیل می شود عده ای بی کار میشوند-خوانندگانی ناراحت میشوند و چراغ هایی از فرهنگ ایران خاموش میشود.اما 40 چراغ تنها در همین چند قالب نمی گنجد چون چلچراغ مجله ای بود که تفاوت در کلام و گفتارش زبانزد نسل سوم بود.

 خوانندگان منتظر خواهند ماند....منتظر  شنبه ای خوب و شنبه ای چلچراغی...

 مطلب مرتبط در بی پروا:
 پیرامون ژانگولر نیمه پائیزی چلچراغ و شائبه های تعطیلی مجله
مرتبط در دیگر سایتها:
 آقای عموزاده خلیلی! آرزوی ماندگاری برایتان دارم(بر ساحل سلامت)
چلچراغ با چراغ خاموش(پندار)

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
هفته نامه 40 چراغ این هفته با 36 صفحه و همان 500 تومان بروی دکه آمد.در این شماره گزیده ای از مطالب چند سال اخیر چلچراغ چاپ شده بود.صفحاتی که خواندن برخی از آنها با زنده شدن خاطراتی برای طرفداران پروپا قرص مجله همراه بود.
از سوی دیگر این سئوال همیشه برای من وجود دارد که چرا مجله پر مخاطبی چون 40 چراغ در هنگام کم کردن تعداد صفحات مجله همان 500 تومان را از خریدار میگیرد ولی در هنگام چاپ ویژه نامه هایش این قیمت را 2تا 3برابر افزایش می دهد.این در حالی است که تبلیغات مجله سر جای خود قرار داشته و جنس کاغذ نیز تغییری ندارد و همچنین مجلات هم رده با 40چراغ قیمت ویژه نامه های خود را برابر قیمت شماره های عادی خود قرار داده اند تا هم برای مخاطبین جوان خود از لحاظ مالی مشکلی ایجاد نشود و هم ویژه نامه ها در قالب یک هدیه به طرفداران عرضه شود.
اصولا باید نهادهایی چون حمایت از حقوق مصرف کننده بر مطبوعات نیز نظارت داشته و این اجازه به مطبوعات داده نشود که گاه نشریه خود را با صفحات مصوب و گاه با صفحات کمتر ولی با همان قیمت چاپ کنند  و این شماره 40 چراغ نیز که کپی برداری از شماره های پیشین بود و با تعداد صفحات کمتر بر اساس روال قیمت گذاری ویژه نامه های 40چراغ می بایست ارزانتر در دسترس مخاطبین قرار میگرفت.

این روزها من هم به مانند خیلی از دوستان خبرهایی مبنی بر تعطیل شدن هفته نامه چلچراغ از گوشه و کنار شنیده ام و شاید وبلاگهای شخصی نویسندگان 40چراغ هم بر صحت این احتمال بیافزاید که هفته نامه چلچراغ پس از عمری 7 ساله در آستانه تعطیلی قرار دارد.عده ای اختلاف عموزاده خلیلی مدیر مسئول مجله را با سایر شرکا و عده ای نیز اختلافات داخلی و مالی را عامل تعطیل شدن40چراغ بازگو می کنند.

انتشار شماره 318 مجله نیز که مجموعه ای از بهترین مطالب  چاپ شده در طول سالهای فعالیت چلچراغ است بر  صحت این خبرها می افزاید.

**اما چیزی که واضح  و مسلم است اینکه فعلا این خبر از سوی هیچ یک از مسئولین و نویسندگان 40چراغ بطور مستقیم تائید نمی شود و تنها باید منتظر گذر زمان بود تا صحت یا شایعه بودن این خبر تائید شود و شاید شاهد تغییراتی در سیستم مدیریتی 40چراغ باشیم.

امیدوارم اگر اختلافی در  چلچراغ  وجود دارد ختم به خیر شود و 40چراغ در مسیر  7ساله خود گام بردارد.

پی نوشت: امروز از طرف تحریریه چلچراغ یکی از دوستان خوب  نویسنده با من تماس گرفت و گفت که تعداد زیادی از خوانندگان مجله تماس گرفتند درباره تعطیلی مجله سئوال داشتند.....و گفته اند  ما از طریق پیمان اکبری از موضوع تعطیلی مطلع شدیم.من هم به ایشان توضیح دادم و به سایر مخاطبین ویلاگ  نیز  که من جز در قالب وبلاگم با هیچ شخصی در مورد شائبه تعطیلی 40چراغ صحبت نکرده ام و همچنین در این پست نیز ذکر کرده ام که اطلاعات من نیز در حد شنیده ها وسایر دوستان است و وبلاگهای شخصی نویسندگان چلچراغ نیز بر این شائبه افزوده و در ادامه نیز  مبنا صحت یا شایعه بودن این موضوع را گذر زمان و اعلام رسمی مسئولین مجله ذکر کرده ام.

لذا اعلام میکنم که بی پروا صحت یا عدم صحت خبر تعطیلی 40 چراغ را نه در وبلاگ و نه در جای دیگر اعلام نکرده و مسئولیت ذهن دوستانی که برای خود خبر را طور دیگر تحلیل میکنند و یا از دیگری خبر متفاوت از سوی من می شنوند برعهده خوشان است.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور